*توضیح بی خودی نامبر وان (این که گفتم یعنی شماره یک! تازه یاد گرفتم اگه نمی گفتمش می پکیدم!
)یه توضیح بی خودی همین جا بدم که اگر چه در ایران قانون مالکیت معنوی حکمفرما نیست و هر کی هر چی دلش بخواد رو می تونه از هرجا و هر کسی بدزده و به نام خودش قالب کنه. اما، ما نیستیم یعنی ایرانی هستیم ها اما از اون ایرانی ها نیستیم. یعنی از این ایرانی های خیلی به قول فرنگی ها "لایت" هستیم که اهل لایی کشیدن و سر دیگران شیره مالیدن و مطلب قاپون کردن و در کمال خونسردی دروغ گفتن و یزن در رو هاش نیستیم!
** توضیح بی خودی شماره دو: این قانون گرا بودن خودم، من رو نفله کرده به جان خودم!
*******************************
این روزها در محافل اقتصادی بحثهایی مطرح می شود که نام واحد پول جدید را چه بگذارند و تاکنون نام هایی مانند دینار، درهم و ریال و تومان ... پیشنهاد شده است که بنظر می رسد هیچ کدام از این ها برای واحد پول ....... در خور شأن نیست. بنابراین به این کارشناسان محترم اقتصادی پیشنهاد می شود نام واحد پول جدیدشان را بگذارند پهن ( به کسره پ و ه و سکون نون ) . که این پهن به 100 واحد کوچکتر به نام پشگل ( به کسره پ و گ و سکون ش و ل ) تقسیم میشود . ( که هر صد پشگل میشود یک پهن)
این نامها ( پهن و پشگل ) مزایای بسیاری برای اقتصاد ایران در بر دارد از جمله:
1- مردم دیگر دائما درخواست افزایش حقوق نمی کنند. چرا که هیچ کس دوست ندارد پهن و پشگل بیشتری نصیبش شود !
2- مردم دیگر تورم قیمتها را احساس نخواهند کرد. چون مثلا 10 پهن میدهند و یک کیلو گوشت قرمز میخرند یا 30 پشگل میدهند و یک نان بربری میخرند و این گونه معامله برای مردم خیلی لذت بخش و غرور آفرین خواهد بود . ( چون کالای با ارزش را به بهای ناچیز خریده اند !)
3- تورم کنترل می شود. چون فروشندگان کالا و خدمات می دانند با افزایش قیمتها ، پهن و پشگل بیشتری نصیبشان خواهد شد که یقینا این عمل مورد خوشایند ایشان نخواهد بود برای همین در تثبیت و کاهش قیمتها می کوشند.
4- هر یک دلار آمریکا برابر با یک پهن ( یا 100 پشگل جمهوری اسلامی ) می شود که این می تواند باعث تحقیراستکبار جهانی و افزایش غرور امت حزب الله بشود.
5- با این تغییر نام ( به پهن و پشگل ) واردات کالا دیگر بصرفه نخواهد بود و بر عکس صادرات کالا و خدمات افزایش خواهد یافت . چون کالا و خدمات به بهای کمتری تولید می شود، در نتیجه تقاضای بین المللی برای خرید آن افزایش می یابد که این رویداد منجر به مثبت شدن تراز بازرگانی ایران می گردد.
6- و مزایای دیگری که در این مقال نمی گنجد ....
پس می بینید که این نامگذاری کاملا علمی و کارشناسی شده است. بنابراین به متصدیان اقتصادی پیشنهاد می شود که هر چه سریع تر این نام ها را بر روی واحد پول جدید بگذارند تا امت حزب الله هر چه زودتر از مزایای گفته شده بهرمند شوند!
+ نوشته شده در یکشنبه 25 اردیبهشت1390ساعت 20:31  توسط نیما
|
یه وقتی بچه بودم یه جایی روی دیوار، یه تک بند که انگار از یه شعر جدا شده بود رو دیدم که اون موقع نتونستم معناش رو بفهمم . یه جورایی خیلی گنگ بود. یه چهار تا کلاس درس خونده بودیم و این با خونده های ما جور در نمی اومد. فکر می کردم از حرف های دکتر شریعتی باید باشه که اون موقع برام زیاد مفهوم نبود!
...............
بگذریم، بزرگ تر شدیم و معنای این بند رو تو یه شعر دیدم . این بار هم کامل بود و در قالب یه شعر اومده بود و هم این بار خوب می فهمیدم چی میگه.....
و چقدر تلخ بود این بار!
...........................
تساوی
معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد
برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری را نشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت:
"یک با یک برابر هست"
از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد:
"تساوی ، اشتباهی فاحش و محض است"
معلم
مات بر جا ماند
و او پرسید:
"اگر یک فردِ انسان،واحدِ یک بود آیا باز
یک با یک برابر بود؟"
سکوت مدهوشی بود و سوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد:
"آری ،برابر بود"
و او با پوزخندی گفت:
"اگر یک فردِ انسان، واحدِ یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت،بالا بود
و آنکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود
اگر یک فردِ انسان، واحدِ یک بود
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود
اگر یک فردِ انسان، واحدِ یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟
یک اگر با یک برابر بود پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟"
معلم نال آسا گفت:
"بچه ها در جزوه های خویش بنویسید
یک با یک برابر نیست!"
+ نوشته شده در شنبه 17 اردیبهشت1390ساعت 20:5  توسط نیما
|
بگذارید و بگذرید،
ببینید و دل مبندید،
چشم بیاندازید و دل مبازید،
که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت.
"شهید دکتر چمران"
**********************
*این سخن زیبا از دکتر چمران رو یکی از دوستان خیلی دوست داشت و برای همه توی دفتر خاطراتشون همین رو می نوشت. انصافا هم جمله ی زیبایی هست و به خاطر همین به عنوان نوشته ای به مناسبت اربعین حسینی اینجا آوردمش.
اربعین سالار شهیدان و زاهد زاهدان که پاک بازانه گذاشت و رفت بر همه ی شیعیان تسلیت باد و عزاداری هایتان مقبول!
+ نوشته شده در سه شنبه 5 بهمن1389ساعت 14:27  توسط نیما
|
... Help a man when he is in trouble & he will remember you
+ نوشته شده در شنبه 2 بهمن1389ساعت 4:26  توسط نیما
|
همیشه برد خواه تو
همیشه مات، خواه من
بچین دوباره می زنیم
سفید تو سیاه من...
***************
تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند
عرصه ی شطرنج رندان را مجال شاه نیست
+ نوشته شده در یکشنبه 26 دی1389ساعت 2:30  توسط نیما
|
بارون و دوست دارم هنوز، چون تو رو یادم میاره
حس می کنم پیش منی وقتی که بارون می باره
............................................................
بوی بارون که توی هوا می پیچه یه حس خیس و گیج و البته دوست داشتی رو با خودش به همه جا می پاشه.
مثل شراب توی تمام رگ و پی آدم جریان پیدا می کنه و با خودش آمیزه ای از شادی، غم، بیم، امید ،سرخوشی و رهایی رو با هم یک جا داره .
یک حس غریب و نابِ نابِ نابِ ناب ، درست مثل خود بارون!
********************
پی نوشت: دلم یه حس خیس می خواد رهای رهای رها، زیر باران!
+ نوشته شده در یکشنبه 19 دی1389ساعت 6:8  توسط نیما
|
"مدتی این مثنوی تاخیر شد"
یه کم نبودن حسی برای نوشتن، یه ذره تنبلی و البته کمبود وقت باعث شد این مطلب که به نوعی مکمل مطلب قبلی است را با تاخیر بچسبونم به دیوار وبلاگ!
******************
چند نفر بنا به تبلیغات صورت گرفته، مدت ها شست و شوی مغزی در روز عاشورا، در یک گوشه از ایران به نام چابهار میان تعدادی دیگر از هموطنانشان که در حال عزاداری بنا بر اعتقاداتشان برای امامشان بودند خودشون را منفجر(!!!!!!!) می کنند تا به این وسیله رضایت خدایی را تأمین کنند. غافل از این که، چنین خدایی فقط توی ذهن اون ها وجود دارد و بس!!!!!!!!!
از این گذشته که آدم یاد قربانی کردن انسان ها در آیین اقوام مایا، آزتک و دیگر آیین های نخستین توی آفریقا و این ور و اون ور جهان می افته ، در چارچوب تفکر انسانی آیا به میزان یک ارزن و نه بیشتر درک و شعور توی وجود همچین کسانی وجود ندارد که بد بودن این کار و گناه و نه ثواب داشتن چنین کاری را بفهمند؟؟!
********************************************
قضیه از این قرار است که زمینه هایی چون فقر(مادی و فکری- فرهنگی)، بیکاری، تبلیغات کم از سوی حکومت مرکزی در راستای پیوند دادن مرزنشینان در چهارچوبی به گستردگی ایران، محرومیت، عقده های فرو خفته کسانی که به صورت غریزی رفتار می کنند و ... همه و همه زمین مناسبی را برای کسانی که می خواهند از این موقعیت بهره برداری کرده و تخم های مناسب را در این زمین بکارند و به اهداف گجسته خود دست یایند فراهم آورده است.
گذشته از این که کشورهای همسایه در این بازی ها بی تقصیر که نیستند؛ هیچ، که تر دامان هم هستند به ویژه کشور "ام القرای" جهان اسلام عربستان سهم زیادی در این پدر سوختگی ها دارد، معادله در ذهن چنین احمق هایی که استفاده از واژه ی انسان برایشان، موجب شرمساری انسانیت است؛ باید این چنین باشد:
جهاد برترین کارها نزد خداست و بیش ترین ثواب را دارد -----> با منفجر کردن خود در میان جمعیتی (که در دوران شست و شوی مغزی با استفاده از آیات و روایات و با تفسیرهای وهابیانی که آبشخور فکری نفرت را فراهم می آورند کافر بودنشان به اثبات رسیده است)، می توان به بهشت رسید ( لقای پروردگار) + زمینه های اجتماعی محرومیت، بیکاری، تنگدستی ، و ... شخص را بر آن می دارد اگر در این جهان زندگی خوبی نداشته است، در قیامت و زندگی پس از مرگ به بهشت برود و رضایت خدای خیالی را فراهم کند که با این کارها خشنود می شود.
و
این است داستان نادانی انسان نماهایی در دوران مدرن !!!
+ نوشته شده در دوشنبه 13 دی1389ساعت 17:59  توسط نیما
|
یکم: محرم همیشه برای من حال و هوای خاص و ویژه ای داشته است. از دسته های عزاداری گرفته تا پرچم های آویزان از در و دیوار شهر، از عزاداری های با اخلاص گرفته تا عطر گلاب و شربت های نذری روزهای تاسوعا و عاشورا، از زنانی که روزهای عاشورا اسفند دود می کردند تا مردانی که علم بر دوش و دست، پیشاپیش دسته های عزاداری حرکت می کردند. و سر انجام از شور و شوق بچه ها برای داشتن سهمی در این مراسم به فراخور توان هر کس، با بر دست داشتن پرچم های سبز، سیاه با نوشته های چون یا حسین و یا اباالفضل العباس و ..گرفته، تا نماز ظهر روز عاشورا به یاد چنان روزی در جایی دیگر، در میان صحرای کربلا، جایی که کسی در مقابل باطل ایستاد و گفت: نه! و نماز آخر، اتمام حجتی بود بر دینی که دیگر وسیله ی حکومت عده ای شده بود! و این نماز، آخرین نمازی بود که دعوت به راه اسلام حقیقی شمرده می شد.
از بی تابی های مادر و عزاداری های پر سوز و گدازی که در این دو ماهه بر پا می کرد تا پرچم سبز سر در خانه مان که نشانی بود بر آمدن محرم ! این ها همه و همه نشانی بود از عزاداری به خاطر امام حسین(ع) و والاتر از آن به خاطر دین خدا. دینی که مانند امروز چنان با ناخالصی و افراط های بی خودی و نمایش های تئاتر گونه آلوده نشده بود که پالایشی را محتاج افتد!
**************************
دوم:
دو سال پیش همین وقت ها بود که پس از چندین و چند سال که چنان توفیقی حاصل نشده بود به مشهد رفتیم. درست یک یا دو روز به عید قربان مانده بود ، و در چنان شرایطی یک مشهد بود و سیل زائران مشتاق که برای زیارت حرم امام رضا(ع) در چنان روز فرخنده ای خود را گروه گروه به مشهد رسانده بودند.
از قضای روزگار یک روز که ما به حرم رفته بودیم ؛ هنوز دو ساعتی به اذان صبح مانده بود و بیشتر زائران برای زیارت حرم از نزدیک و احیانا رساندن دست و رویشان به ضریح در آن ساعت در اطراف ضریح مشغول زیارت بودند. پیرمردان روستایی در آن وقت سال پس از برداشت محصول سالانه و فروش آن، پولی بدست آورده و به اتفاق عیال به زیارت آمده بودند. امری که با توجه به سرمای بسیار زیاد هوا مشقات زیادی برایشان درپی داشت. اما خب، عالم عشق است و صحبت عاشقی در قالب حساب و کتاب مادی نگنجد! باری با این اوصاف، در آن حال ، که در دریای تفکر غورها همی زدم و رکعتی نماز برای کسانم بجای همی آوردمی و زان پس گوشه ای خزیده و با شیعه ای عرب از دیار نجد سخنی گفتمی. مرا همی از عشقش به زیارت حرم امام رضا(ع) گفت و از آن چه بر سرشان در دیار "خادم الحرمین الشریفین " همی رود . سپس برای زیارت دوباره به سوی ضریح همی رفتمی و در حال، دهقانی سالخورده همی دیدمی که برای زیارت به حرم آمده بود. به درگاه محوطه ی ضریح چنان در شدی بر پای افتادی و زمین همی بوسیدی و بر جای پای مردمان از شدت اخلاص چنان بوسه زدی که عاشق معشوق هجده ساله را !!! چنان از دیدن حالتش انگشت حیرت بر دندان جویدمی و به حیرت فرو رفتمی که حتی الان مرا بازگشتی از آن متصور نباشد!!!
***************************
سوم:
چند روز پیش بود که داشتم فایل های صوتی رایانه شخصی ام را ور انداز می کردم که چی دارم، چی ندارم که به طور کاملاً اتفاقی یه فایل نوحه دیدم توی بساطمون پیدا می شه. * چند تایی رو گوش کردم هر چند چندان دلچسب نبود و بیشتر شبیه تقلید موسیقی های پاپ با رنگ و لعاب مذهبی بود و بجای داشتن رنگ ماتم در صدای نوحه خوانان محترم، بیشتر به سبک موسیقی اعتراضی با صدای خراشیده بود! اما، خب محتوا بد نبود. اما، اما، اما، .... در این میان نوحه سرایی محترم چیزی رو می خواند که با حساب دینی و شرعی، عرفی، عقلی، عشقی، انسانی و کلاً هر حسابی که شما بفرمایید جور در نمی آمد که هیچ ؛ توهین کننده به انسان و انسانیت هم بود. ایشان در نوحه ی خودشان - احیاناً برای اثر گذاری بیشتر و یا از شدت اخلاص - می فرمودند:" سگ زینب و حسینم" !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
جل الخالق!! آخه یعنی چی؟؟؟؟؟!!!!!
*************************************
* خدا وکیلی نوحه سرایی های عراقی بار معنایی خیلی بهتر و اندوه کلامی بیشتری از این نمایش های ما داره برای همین اگر قرار باشه یه همچین چیزی گوش کنم من ، شخصاً نوحه های عربی رو ترجیح می دم!
** توضیح ضروری شماره دو: این بار سه قسمتی یا به قولی سه اپیزودی نوشتم و تلاش کردم تا قضیه رو زیاد باز نکنم و زیادی روده درازی نکنم. پس اگر کسی گذرش افتاد و این مطلب رو خوند بلطفد و نظری بینگارد در راه رضای خدا! یه کم از حالت خنثی بودن بیایید بیرون و نظر بدید تا آدم ببینه که ملت هنوز کاملاً تعطیل نیستند!
*** قسمت یک سوزن به خودمان نوشته شد و در قسمت بعد قرار است یه جوالدوز به دیگران بزنم. دیگرانی که وضعشان حتی از ما هم بد تر است!!
+ نوشته شده در یکشنبه 28 آذر1389ساعت 16:21  توسط نیما
|
گاهی وقت ها آدم باید قبول کنه که همیشه نمیشه خوب بود و خوب ماند و به قول اون یارو وانمود کرد که: " همه چی آرومه!"
این بار برای خود خودم می نویسم تا یادم بماند همیشه گردونه ی شانس و خوشحالی به کام ما نمی چرخد، تا یادم بماند همیشه خوب بودن کافی نیست که حتی گاهی، بودن، نیز به پشیزی نمی ارزد و به هیچ کار ناید.
چقدر تکیه به باد می کنی ......
.
.
.
.
.
عجالتا "رو سر بنه به بالین..."
.........................................
پی نوشت شماره ی ۱: خدایا، تنها و فقط و تنها یک ماه توان و فراغت خاطر بده!
همین وبس!
+ نوشته شده در شنبه 13 آذر1389ساعت 14:17  توسط نیما
|
روزگاری که نه تو دانی و نه من، بزرگی را اندوهی بسیار بر قلب اوفتادی تلپی! و در شهر همی سرگردان بُدی تا زاین رهگذار گردش میان مردمان و نظارت بر احوال بندگان، مگرش مرحمی بر فقر و فاقه ی خود جستندی. حال، همی رفتی با پای بی موزه و گلایه کنان خدای را همی پرسیدی : از چه مرا با چنین منزلت دانش و مرتبت بینش بر علوم زمان، موزه ای بر پای نباید و نانی بر سفره نشاید ؟
فی الحال که چنین سخنان همی گفتندی بنده ای بر اکناف کوچه ای در نظر گه پدید آمدی بی پای و در حال شکر باریتعالی به جا آوردی بسیار!
ورا حیرت فزون شد و طاقت ز کف بداد که : هی فلان! مجنون گشته ای؟ من بی موزه ای بر پای چنان دلگیرم و نا خرسند . ترا چه شده است که مر ترا بی پای آفریدندی و شکرش همی گفتندی؟؟؟ از چه روی چنین کنی؟؟
پاسخ همی شنید: مرا بر آ ن چه که از کرمش روا شد شکر گویم و خرسند از آنم ، ورنه کس چگونه تواند هر لخت و ساعتی شکر آن دم به جای آوردندی و خدای را به کفایت سپاس گفتندی؟؟!!
....................................................................
توضیح بی خودی شماره ی یک: این حکایت ترکیبی بود از چند حکایت سعدی! اگر قصوری بود حتما حضرت سعدی قول خواهند داد در گور نلرزند، که:
هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست
ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست
توضیح بی خودی شماره ی دو: اگر می خواهید به حکایت های بهتر از این دسترسی داشته باشید به گلستان و بوستان سعدی مراجعه کنید! بدو حراجش کردم! تو کتاب فروشی ها پیدا میشه احتمالا سه تا ۱۰۰۰ تومن گیرتون بیاد چون کتاب کنکور نیست که گرون بشه!
توضیح بی خودی شماره ی سه: خودمونیم ها این رعایت حقوق مالکیت فکری توسط خودم هست که من را نا جوانمردانه و در کمال قساوت به قتل رسانده است!
آخه حضرت سعدی کجا و (Intellectual properties ) کجا!!!!
توضیح بی خودی شماره چهار: آقا جون من همه ی این ها رو نوشتم که بگم این قدر بی خودی سخت نگیر! این قدر آسمون رو بالای سرت چهار انگشت نگیر! همین!
+ نوشته شده در دوشنبه 24 آبان1389ساعت 21:33  توسط نیما
|